خون که سر بالا می رود


علی شروقی
 
«... خون از زير کلاه سرباز راه افتاد و آمد، آمد، آمد تا رسيد به پله ها و از پله ها بالا آمد و روي پله چهارم جلوي پاي او متوقف شد. عقرب تکاني خورد و جلوتر رفت و لبه خون ايستاد.» (از متن کتاب)
نفجار، خون، چند تکه شدن هاي پياپي و مرگ به مثابه واقعيتي آنچنان طبيعي و در آميخته با متن زندگي که تو آن را همچون قمقمه و پوتين و کيسه انفرادي... همچون هراس و دلشوره يي ابدي با خود حمل مي کني... مجموع تمام اينها، وضعيتي است که ساختار و شکل رمان «حسين مرتضائيان آبکنار» بر بنيان چند پاره آن بنا شده است. به گونه يي که مي توان گفت «عقرب روي پله هاي راه آهن انديمشک» تلاشي است در راستاي بازآفريني پاره يي از واقعيت هاي جنگ، تکه تکه شدن و جابه جايي موقعيت ها، آدم ها و مفاهيم در اثر انفجارهايي عيني که به انفجاري ذهني، زباني و ساختاري منجر شده. شخصيت اصلي اين رمان -مرتضي هدايتي- سرباز ترخيص شده يي است که دژبان ها با وجود ارائه برگه ترخيصي، او را فراري پنداشته اند و برگه اش را پاره کرده اند و او با برگه يي چند پاره در جيب از چنگ شان گريخته و به انديمشک آمده تا با قطار به تهران بازگردد و اکنون با تن و رواني خسته و متلاشي و سرگردان ميان هذيان و واقعيت ديگر نه منتظر قطار که منتظر دژبان ها است «تا بيايند و او را هم بگيرند و ببرند.» و فصل اول رمان، درست از همين نقطه آغاز مي شود و در فصل بعدي، رمان به نقطه ابتداي اين آغاز عقبگرد مي کند تا در پايان باز به همين نقطه بازگردد و البته در فاصله اين دو نقطه، گذشته يي دورتر، که مربوط به خاطرات مرتضي از دوران خدمت است، جاي گرفته. زاويه ديد رمان، داناي کل محدود به ذهن مرتضي هدايتي است و تمام وقايع از ديد او روايت مي شود که مي توان گفت نويسنده با محدود کردن راوي به ذهن ماليخوليايي و وهم زده مرتضي، مرز واقعيت و خيال را چنان درهم مي شکند که خواننده گاه خيال را واقعيت و واقعيت را خيال مي پندارد و اين وهمي است که از ذهن مرتضي به ذهن خواننده منتقل مي شود.
مرتضي در طول راه مدام با دوستي حرف مي زند به نام سياوش که گويا از بچگي با مرتضي همبازي بوده و خدمت سربازي اش را هم با او گذرانده و در جبهه شهيد شده و مرتضي هنگام بازگشت، تن خيالي او را چون عشق و مرگي توامان از ميدان به در مي برد و او را زنده پنداشته با او حرف مي زند و حضور سياوش براي مرتضي چنان شخصي و دروني است که خواننده اين حضور را تنها از طريق حرف هاي خود او با سياوش در مي يابد و حتي راوي محدود به ذهن مرتضي هم از حضور سياوش در کنار مرتضي حرفي نمي زند و در نهايت مرتضي چنان سياوش را با خود يکي مي پندارد که جاي خودش را با او عوض مي کند و در سطر پاياني با لکنتي که ويژگي سياوش است به دژبان مي گويد؛ «مî مî مîن ... ش ش ش شهيد ش شده م،» و خواندن اين سطر پاياني رمان، ناگهان خواننده را هم دچار وهم مي کند، آنچنان که شايد از خود بپرسد؛ نکند اصلاً مرتضايي در کار نبوده و اين سياوش است که خودش را به جاي مرتضاي شهيد شده جا زده و با برگه او خواسته از مهلکه بگريزد يا برعکس، يا اصلاً شايد... و اين وهمي است که پيش از اين مدام با صحنه هاي واقعي رمان درآميخته، همان گونه که در فصل شانزدهم، دوست هم خدمتي مرتضي که اکنون به راه آهن انديمشک منتقل شده از حضور کساني در اتاقک راه آهن خبر مي دهد که برخي از آنها در واقعيت شهيد شده اند و از اينجا به بعد، ماليخوليا اوج مي گيرد و حتي در فصل ماقبل آخر، وقتي مرتضي کيسه انفرادي اش را که برايش حکم سياوش را دارد به جاي خود، سوار قطار خون چکان مي کند و او را به تهران مي فرستد، زاويه ديد هم تغيير مي کند و در نهايت سياوش خيالي که در فصل قبل به تهران رفته اين بار به جاي مرتضي روي پله هاي راه آهن انديمشک نشسته و مرتضي انگار با مرده جا زدن خود مي کوشد از مهلکه بگريزد يا شايد هم واقعاً مي پندارد مرده يي است نشسته منتظر اينکه بيايند نعش اش را بردارند و ببرند. مرده يي آنچنان متلاشي که خون پيش چشم اش سربالا مي رود و خون که حرکتش معکوس شود، طبيعي است که زبان هم متلاشي، چندتکه و الکن شود و به هم ريختگي زباني، دستوري و روايي ترفندي است که «آبکنار» متناسب با فضا و مضمون و ساخت انديشگي اثر، از آن استفاده کرده، ضمن اينکه در عين تقطيع حوادث و پس و پيش کردن شان توانسته با چرخش حوادث حول محور يک ذهن، انسجام اثر را حفظ کند. با اين حال به نظر مي رسد اين رمان مي توانست در عين حفظ اين انسجام طرحي گسترده تر داشته باشد تا فرصت نفوذ بيشتر به لايه هاي پنهان شخصيت ها و پرداختن به ارتباط آنها فراهم گردد و روابط و حوادث در حد اشاراتي گذرا باقي نماند و تجربه هايي نظير ساختن زبان متلاشي و از هم گسيخته در چند سطر پراکنده و در نهايت يک فصل که همان فصل کابوس استخر آتش گرفته است محدود نماند و از اين حد و حدود فراتر رود و اين در صورتي اتفاق مي افتاد که نويسنده به جاي پرداختن به برش هايي از يک واقعيت، با همين ايجازي که در اين رمان به کار برده به بازآفريني ابعاد گسترده تري از اين واقعيت مي پرداخت و صداهاي بيشتري را از دل اين انفجار و چندپارگي بيرون مي کشيد. دست آخر اينکه شايد بتوان گفت «عقرب روي پله هاي راه آهن انديمشک» رماني است که جنگ را نه در عرصه عيني جدال ميان دو جبهه، که در زواياي پنهان سنگرها و ذهن و زبان سربازهايي که مي جنگند دنبال مي کند و در روياها و کابوس هاي آنها.