گرفتار در دايره اي شوم


هلن اولیایی نیا    
 
با نگاهي به طرح روي جلد رمان کوتاه حسين مرتضائيان آبکنار، که در آن عنوان، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، به شکل دايره اي ظاهر شده است با قرمزي خون در ميان و عقربي در کنار، مي توان پيوندي ميان اين طرح و ساختار دايره وار داستان ايجاد کرد. ماجراي تجربه مرتضا هدايتي از جنگ از روي پله هاي راه آهن انديمشک آغاز و به همان جا در پايان داستان ختم مي شود. در نوزده فصل موجز داستان، تلاش اين سرباز جوان را مي بينيم که خدمت سربازي اش پايان يافته و حتي چند ماهي نيز اضافه بر آنچه بناست در جبهه مانده است - ترخيص شده و خسته، ولي مشتاق، راهي زادگاهش تهران است. اما آشفتگي ها و نابساماني هاي رايج در شرايط فاجعه بار جنگ او را ناکام گذاشته و او را در همان جايي که آغاز کرده بود سرگشته تر و خسته تر از پيش مي بينيم. مرتضا در گروهي که خدمت مي کند تنها سربازي است که ديپلم دارد و در مسير سفر به شهر و ديارش در پي آن است وسيله اي بيابد، وسايلش را تحويل دهد و بازگردد. ولي دژباني که ادعاي او را مبني بر اتمام دوره خدمت بهانه اي براي فرار از خدمت تشخيص مي دهد، اوراق ترخيص وي را پاره مي کند و تکه پاره هاي اين گواهي نيز در پايان چنان رنگ باخته اند که ديگر او نمي تواند حقانيت ادعاي خويش را به کسي ثابت کند. داستان با پاياني مبهم و نامعلوم به پايان مي رسد. در جايي علي دوست، هم سنگر و هم شهري اش خودشان را به کژدم هايي تشبيه مي کند که در اطراف آنان و در سنگرهاي آنها فراوان هستند و در پي فرصتي هستند تا آنها را نيش زده و از پاي درآورند، همان گونه که آنان در برهوت صحراهاي جنوب به دنبال هر حرکت مشکوکي مي خواهند شليک کرده و فرد مخاصم را از پا درآورند. علي در ضمن که کژدمي را گير انداخته و در پايان همان بخش حلقه آتشي به دور جانور روشن مي کند و او را در دام گرفتار مي کند، مي گويد؛ «به خدا اگه بذارم از اين دايره بري بيرون... ما هم يه جورهايي سرگردونيم توي اين بيابون با يه تفنگ و چند تا فشنگ و همين سرنيزه لعنتيمون انگاري منتظريم يکي بياد تا بزنيمش... آخه چرا... نگاش کن... به خدا اگر بذارم...» (ص ۳۶) در طول داستان نيز شاهديم که مرتضا به راستي چون موجودي ناتوان و درمانده در دايره اي گرفتار آمده، به دور خود مي چرخد و به هيچ جا نمي رسد در حالي که با شعله و شقاوت جنگ محاصره شده است. حتي اگر بيش از سهم خود در اين جنگ خدمت کرده، تارهاي تنيده به دور وي او را رها نمي کنند. او را در فصل اول روي پله هاي راه آهن انديمشک منتظر قطار مي بينيم در حالي که دژبان ها در حال شکار سربازان فراري هستند و در فصل نوزدهم باز در حالي او را مي بينيم که خسته و خواب آلوده منتظر قطار آلوده به مواد شيميايي و مجروحان شيميايي است و با لگد دژباني که باتوم به دست بالاي سر او ايستاده تا او را دوباره به خط بازگرداند، از چرتي طولاني از جاي مي پرد. در پايان حتي بر روي اوراق ترخيص اش لاشه مرده عقربي چسبيده که نمادي است از پيوند ميان سرنوشت مرتضا و عقرب. گذشته از عنوان و ساختار دايره وار داستان، جنبه هاي ديگري از اين رمان که به دور از کلي گويي، اغراق و شعار آن را به داستاني جذاب از تجربه جنگ تبديل مي کند، تصاوير سينمايي زنده و ملموس، نمايش دوستي ها و پيوندهاي انساني در دل خشونت و قساوت جنگ و حتي صحنه هاي کوتاه ناخوشايند و به دور از قهرمان پردازي، ولي واقع گرايانه و شيوه پردازش اين صحنه ها توسط نويسنده است. شايد براي روشن شدن موضوع، بهتر است از آخرين مورد شروع کنيم. از ابتداي داستان که مرتضا از دوستش حبيب فاصله مي گيرد تا به شهر خود بازگردد، بسياري از فصول داستان با وقتي همزمان مي شود که مرتضا از شدت خستگي چشمانش بر هم رفته و خواب مي بيند. بسياري از اين خواب ها، در اوج پريشاني و درماندگي وي، سفري است به دوران کودکي او؛ بازي با همبازي ها و حتي شماتت هاي مادر جهت حفظ فرزند از آسيب هاي احتمالي. برخي ديگر از اين خواب ها يادآوري خاطرات او در سنگر است به ويژه دوستي اش با سياوش (که لکنت زبان دارد)، علي، يزدان و اشکان. در اين ميان دوستي وي با «سيا» عاطفي تر و استوارتر به نظر مي رسد. او در همه جا نگران سياوش است و در خواب هايش مي خواهد او را از مهلکه برهاند چون در واقعيت او شهيد شده است. در فصل نهم شاهد اصابت گلوله توپ به سنگري هستيم که آنها در حال حفر هستند و سياوش شهيد مي شود. مرتضا از اندوه پنج روز از گودالي که او کنده و حالا بر اثر بارش شديد باران پر از آب شده، به رغم التماس دوستانش، بيرون نمي آيد. از آن پس، وجود و خاطره سياوش انگار با وجود وي عجين مي شود. پژواک ديالوگ هاي او با سياوش، که با لکنت زبانش مشخص مي شود، در تمام داستان به گوش مي رسد و در آخرين لحظه داستان، هنگامي که با لگد دژبان از خواب مي پرد، همچنان صداي سياوش را مي شنويم که با همان لکنت معمول اعلام مي کند که «من شهيد شده ام». يکي شدن اين عبارت با خودآگاهي مرتضا، هم سياوش را شهيد زنده معرفي مي کند و هم مرتضا را، گرچه از نظر فيزيکي زنده است، با وقايعي که در انتظار اوست و پايان مبهم اش، به مثابه قرباني اي نشان مي دهد که همان تجربه يک شهيد را پشت سر مي گذارد. البته در حاشيه اين حوادث، صحنه هاي ناخوشايند، از چند سرباز کم سواد هم سنگر مرتضا را نيز شاهد هستيم. آنها، به خيال اينکه او خواب است، در پي گاز و سيم هستند تا چند پکي دود ترياک ببلعند. همچنين ارتباط مشکوک ميان شمس و هوشنگ، که بعدها اشکان به کنايه از آن ياد مي کند، از اين گونه رخدادهاي غريب است. صحنه جالب ديگر، که نويسنده يک فصل را بدان اختصاص داده، صحنه روياي مرتضا و استخر آتش گرفته است. آنجا مرتضا را با لباس و پوتين هاي گل آلود سربازي غوطه ور در استخري مشتعل مي بينيم که در آن پري روياني مشغول شنا هستند. اين نيز بازتاب غرايز فيزيکي طبيعي جواني است که در مخمصه و دوزخ جنگ گرفتار آمده است. ولي اينجا هم استخر دچار حريق شده است. آب و آتش، که هر دو نماد کهن الگوي تطهير هستند، ممکن است از يک طرف شرايط فعلي وي و از طرف ديگر، آرزوي پاک شدن از بلاياي جنگ را در خواب مرتضا ممثل سازد. قرينه اين استخر سوزان را در گودال سنگر ناتمام سياوش مي بينيم که به استخري از آب تبديل شده و پنج روز پيکر مرتضا را در خود مي گيرد. افزون بر آنچه گفته شد، تصاوير بسيار عيني، ملموس و سينمايي که خواننده بيگانه با ميدان جنگ را در بحبوحه ماجراهاي جنگ قرار مي دهد، رمان را به اثري شاخص مبدل کرده است. توصيف راننده آيفا که از بس زير باران گلوله هاي دشمن رفت و آمد کرده و زخمي ها را با خود حمل کرده، از بدنه ماشين چيزي باقي نمانده و بدن خودش ديگر در برابر درد زخم گلوله ها کرخت شده، هجوم سربازان و تصوير سرباز آويخته به ماشين در آينه، مردن سرباز سوار شده بر ماشين که راننده با يک اشاره پيکر بي جان او را از ماشين بيرون مي اندازد، وصف رستوران بين راه که مملو و سياه است از مگس و سرشار است از بوي وحشتناک دستشويي، غذا خوردن راننده گرسنه با دستان خون آلود و لکه هاي جا مانده بر لقمه هاي نان، تصوير انديمشک جنگ زده در فصل دوازده، توهم مرتضا در شنيدن صداي مادر چشم به راه فرزند (که بايد مادر سياوش باشد)، تلاش سربازان جهت راه اندازي کولري طبيعي در سنگر، وصف قطار حامل مجروحان شيميايي و قطاري که از آن خون و زرداب مي چکد (که در عنوان کتاب منعکس است) و قطاري که وقتي راه مي افتد حس مي کني «سياهي کش مي آيد و همه چيز پشت سرت جا مي ماند. تو مي روي و او مي ماند» (ص ۷۷)، همه و همه رمان را به اثري تبديل مي کند که در آن تلاش براي بقا و سايه مرگ درهم آميخته است. سرنوشت شخصيت اصلي آن نيز نمايانگر اين واقعيت است که زندگان هم قربانيان هيولاي کريه جنگ هستند. شرايط ناگزير و محتوم جنگ، انسان ها را قرباني بي رحمي دشمن مي کند. خلاصه اينکه آبکنار با نقب زدن به خودآگاهي مرتضا - خاطرات، روياها و کابوس هاي او - در يک روز خواننده را به گذشته و حال او رهنمون مي کند. تلخي جنگ، سبب اصلي اتلاف بيهوده توان انساني و تحقير انسان هاي معصوم در دايره شومي نمود مي يابد که به زيبايي ساختار اثر را تشکيل مي دهد. به نويسنده خسته نباشيد مي گوييم،