من سرباز بودم (روزنامه شرق)


گفت وگو با حسين مرتضائيان آبكنار در يكى از كافه هاى شلوغ مركز شهر انجام شد. در ميان سروصداى ظرف ها، ميزها، حنجره ها و انواع سبك هاى موسيقى غربى و شرقى، درباره آخرين كتابش يعنى «عقرب روى پله هاى راه آهن انديمشك يا از اين قطار خون مى چكه قربان!» صحبت كرديم. آخرين كتاب آبكنار ۴۱ ساله حال و هواى جنگ دارد و در خلال روايتش سعى كرده تا به شكل ديگرى جنگ و آدم هاى آن را نگاه كند. آبكنار از نويسندگان آرام و در عين حال فعالى است كه علاوه بر سه كتابى كه تاكنون منتشر كرده است. سال ها است به تدريس داستان نويسى و برگزارى كارگاه هاى قصه مى پردازد. آبكنار كه خود تجربه جنگيدن را از سر گذرانده در آخرين اثرش به شكلى خارج از فرم رئاليستى به روزها و آدم هاى جنگ پرداخته است. آبكنار پيش از اين دو مجموعه داستان «كنسرت سازهاى ممنوعه» و «عطر فرانسوى» را به بازار فرستاده بود و رمان عقرب روى پله هاى راه آهن انديمشك سومين اثر داستانى اوست كه منتشر شده است. اين كتاب را نشر نى منتشر كرده است. •چند سالى مى شود كه از جنگ نوشتن يا جنگ نويسى د ر ميان نويسندگان نسل شما مرسوم تر شده است. اگر نوشتن درباره جنگ اغلب به آثار نويسندگان موسوم به متعهد باز مى گشت امروز شاهديم كه به يكى از مهم ترين مولفه هاى نويسندگان موسوم به روشنفكر هم تبديل شده است. درباره رمان شما «عقرب روى پله هاى راه آهن انديمشك» هم چنين نكته اى بر زبان مى آيد اينكه شايد شما هم براساس جوى كه در اين سال ها به وجود آمده به سراغ اين ژانر و اين مفهوم رفته ايد، آيا چنين حركتى پيروى از جو  روز بوده است؟ اگر رجوعى به گذشته بكنيد مى بينيد كه من از خيلى  سال پيش داستان جنگ  نوشته و چاپ كرده ام. در دو مجموعه قبلى ام سه داستان جنگى دارم و اين رمان هم براساس اهميت اين معنا و اتفاق در ذهنم نوشته شده است. دليلش هم پيروى از مد نيست بلكه به اين خاطر است كه من از سال ۶۵ تا ۶۷ سرباز بوده ام و با پايان جنگ سربازى من هم تمام شد (دو روز بعد از پايان خدمت ام آتش بس اعلام شد) و به هر حال درگير جنگ بوده ام. اين رمان هم از وقتى كه سربازى من تمام شد تا همين الان ذهنم را مشغول كرده بود. كابوس هايى كه در اين رمان مى بينيد، بسيار قديمى و آشنايند و بعد از سال ها توانستم آنها را مكتوب كنم. با تمام صحنه هاى اين رمان زندگى ذهنى داشته ام و يادداشت هاى زيادى درباره آنها نوشته بودم. از طرفى ديگر فكر نمى كنم از جنگ يا جنگى نوشتن مد باشد. چون چندين سال است كه نويسندگان متفاوت زيادى جنگى مى نويسند و تجربه مى كنند. در عين حال جنگ بخشى از كاراكتر من بوده است و سال هايى از عمرم را در آن فضا گذرانده ام. تبعات بعد از جنگ را درك كرده ام، بيكارى بعد از جنگ، گرانى، تجربه زندگى جديد بعد از جنگ و ... زندگى من و نسل من براساس جنگ و تبعات آن شكل گرفته است.  •در رمان عقرب به مفهومى تكيه كرده ايد كه در عين عام بودن، معنايى مجرد پيدا كرده است. «سرباز بودن» از مهم ترين مفاهيم، رفتارها و نام هاى تكرار شونده رمان عقرب ... است. تلاش كرده ايد تا اين سرباز مخاطب را ياد چارچوب هايى شناخته شده يا نام هايى آشنا نيندازد. در واقع سرباز رمان شما براساس تلاشى شكل گرفته كه براساس آن تداعى نشدن و مجرد بودن مفهوم آن اصل اول است. چرا اين روند را مدنظر قرار داده ايد؟ جالب است. براى من هم اين كلمه سرباز بسيار مهم بود. سرباز هميشه دو ويژگى در خود دارد، اول اينكه مطيع اوامر فرمانده است و ما اجبارى در اين كلمه درك مى كنيم و دوم اينكه در همين كلمه ما ايثار و از جان گذشتگى را هم مى بينيم. اين دو مفهوم متضاد در كلمه سرباز مستتر است. ولى من علاوه بر اينها خواسته ام سرباز را كسى بدانم كه در عين سرباز بودن فرديت هم دارد. در واقع با ميليون ها سرباز ميليون ها فرديت هم داريم. تركيب اين سرباز با اين فرديت تبديل به شخصيت هايى مى شود كه در رمان من وجود دارند. •در حين خواندن رمان شما حال و هواى يك رمان به يادم آمد كه حداقل و به نوعى دلبستگى راوى خود را به آن اعلام كرده ايد: «پدرو پارامو»ى خوان رولفو. نكته مشترك بارزى كه در هر دو اثر وجود دارد، عدم آگاهى شخصيت از مردن است. آدم هاى شما چنين ويژگى مهمى دارند و قهرمان شما در پايان فرياد مى زند «من شهيد شده ام» كه البته شهيد شدن با مردن از نظر بار عاطفى و تاريخى اى كه بر اثر وارد مى كند بسيار متفاوت است. در اين باره توضيح مى دهيد؟ چرا اين آدم ها در عين چنين سرنوشتى، تلاش مى كنند تا واقعى بودن خود را ثابت كنند؟ من علاقه فراوانى به رمان پدر و پارامو دارم و جزء فوق العاده هاى ادبيات جهان است. اما شايد اين ويژگى  اى كه به آن اشاره مى كنى از اين جا مى آيد كه ما در زمان جنگ به فضايى پرتاب مى شويم كه آن فضا ويژگى هاى خاصى دارد. يكى از شخصيت هاى داستان هم اشاره مى كند كه ما به اختيار خودمان سوار ماشين مى شويم، راه زيادى مى آييم تا بجنگيم... بنابراين اتفاق هايى در فضايى كه به آن منطقه جنگى مى گوييم وجود دارد كه تمام روابط انسانى را به هم مى ريزد. در شهر آدم ها بسيار تعريف شده و كلاسيك زندگى مى كنند. در حالى كه در فضاى جنگ ما با انسانى روبه رو هستيم كه مثلاً در دل بيابان مشغول حفر گودال براى سنگر گرفتن است بنابر اين زندگى در مناطق جنگى تبعاتى به همراه دارد و آن عوض شدن بسيارى از مفاهيم واقعى يا توهمى است. اصلاً روابط شخصى بين آدم ها هم تغيير مى كند. بعضى آدم ها چنان همديگر را دوست دارند كه اغراق آميز به نظر مى رسد و بعضى هم مى خواهند به روى هم اسلحه بكشند. بنابراين چنين فضايى تبعاتى به همراه دارد كه شايد در قوانين زندگى شهرى و روزمره غيرواقعى به نظر آيد و بگوييم توهمى است. در حالى كه اين توهم ها در آن فضا دقيقاً عين واقعيت است. مثلاً وقتى در تاريكى مطلق بايد نگهبانى بدهيد تمام صداهايى كه مى شنويد عين واقعيت است. توضيح بدهم: اگر شما در شب شهر صدايى بشنويد به سرعت مى توانيد دال هاى آن را پيدا كنيد، صداى موتور، صداى گربه، صداى دعواى همسايه و... در حالى كه اين روابط دال و مدلول شهرى در شب منطقه جنگى اصلاً كاربرد ندارد و شما بايد مدام در حال توهم كردن يا تخيل كردن باشيد تا هر چيزى را واقعى دانسته و آماده برخورد با آن باشيد. •نام كامل رمان شما دو بخشى است يعنى «عقرب روى پله هاى راه آهن انديمشك يا از اين قطار خون مى چكه قربان!» اين دوگانگى به نوعى در رمان شما وجود دارد. شهرى به نام انديمشك كه گويا يكى از مهم ترين مراكز تقسيم سربازان براى رفتن به خط يا بازگشتن به شهرهاى خود بوده حدفاصل اين دوگانگى مى شود. در واقع آدم هاى شما انديمشك را مرزى ميان ناامنى و امنيت فرض كرده و در تمام رمان در حال حركت به سمت راه آهن اين شهر هستند. شما تلاش كرده ايد اين شهر را با مختصات واقعى آن به دغدغه ذهنى سربازان رمان خود تبديل كنيد. در عين حال چرا قهرمان هاى شما موفق نمى شوند از اين مرز رد شده و انديمشك را پشت سر بگذارند؟ اين نكته برگرفته از واقعيتى است كه وجود داشت. واقعاً اين طرف و آن طرف انديمشك از دو جور واقعيت مختلف ساخته شده بود. اين طرف جنگ، درگيرى و خطر در آن سو آرامش، استراحت و شهر. در عين حال در رمان من عبور كردن از اين مرز بسيار سخت است. راه آهن تعطيل است، قطار نمى آيد و بنابر اين آدم ها بر مى گردند. من خيلى آگاهانه درباره اين مكان كار كرده ام. به زعم من اين شهر خط فرضى است كه دو جهان را از هم جدا كرده و رفت و آمد بين اين دو جهان كار بسيار سخت و دشوارى است و خيلى ها نتوانسته اند اين كار را انجام دهند. من خواسته ام دين ام را به همين آدم ها ادا كنم؛ آدم هايى كه نتوانستند از اين خط فرضى رد شوند. •شايد به همين دليل باشد كه نگاهى مرثيه وار به جنگ داريد؟ بله چون به نظر من جنگ بسيار تراژيك است. من اصلاً به دو طرف جنگ كارى ندارم و خود جنگ را واقعه اى تراژيك مى دانم و آدم هاى درگير با آن هم در حال تلاش براى تمام كردن يا رهايى از آن هستند. در جنگ خيلى ها به تهران بازگشتند و خيلى ها نتوانستند و اين مسئله سال ها است من را به خود مشغول كرده. در رمان سربازى را داريم كه به خاطر يك وسواس كوچك از بقيه جدا مى ماند و جان اش را از دست مى دهد. اين اتفاق در يك لحظه كوتاه و يك درنگ مى افتد و هر كسى مى توانست جاى او باشد. اين دردناك است و مرثيه اى است كه براى امثال اين نوع آدم ها مى توان گفت. •خب، اين آدم ها و اين سربازها با چنين حس قدرتمندى چرا آدم و دشمن مقابل را نمى كشند؟ اصلاً نمى شود. من اگر مى خواستم قهرمان خود را در موقعيتى قرار دهم تا با سرباز دشمن روبه رو شود بايد صدها صفحه مى نوشتم تا اين حس به وجود آيد كه او چگونه مى تواند لوله اسلحه را بالا بگيرد. فكر مى كنم در درون اين آدم اگر با چنين موقعيتى روبه رو مى شد آشوبى به وجود مى آمد و در عين حال شايد كشته مى شد ولى كسى را نمى كشت. •به زعم من شما رئاليسم و توسل به واقعيت هاى بيرونى اى را كه براى جنگى نوشتن واجب دانسته اند به طور كامل كنار گذاشته و ريسك بزرگى كرده ايد. فضا آشنا است. انديمشك همان شهر شناخته شده است قطار را مى شناسيم و... ولى سير حركت اثر به گونه اى است كه اين رابطه رئاليستى شكل نمى گيرد. اشيا و عناصر تغييرى نكرده اند بلكه ما آن رابطه مشهور رئاليستى را كه در آثار جنگ ديده ايم، نمى بينيم. آيا در ذهن تان به مواجهه با آن نوع رئاليسم فكر كرده ايد؟ مى توانم بگويم آره «كنار گذاشتم اش» چرا كه رئاليسم در اين سو و آن سوى انديمشك معناى متفاوتى دارد و دو نوع منطق رئاليستى مجزا در اين دو منطقه عمل مى كند. شايد در يك داستان با منطق متعارف بشود ديالوگ، رفتار و يا حركت هاى ساده اى طراحى كرد. اما در منطقه جنگى چنين عليتى بر هم مى ريزد و حتى نمى توان به آن سوررئاليسم اطلاق كرد. تمام تلاش من اين بوده تا بتوانم رئاليسم اين منطقه جنگى را در بياورم. حتى از اين هم فراتر تلاش كرده ام رئاليسم هر صحنه و يا هر رفتار را در بياورم. مثلاً صحنه اى كه سرباز در حال نگهبانى است و مدام دچار توهم مى شود به زعم من عين واقعيت است. تاكيد دارم اينها توهم نيست و منطق زندگى شهرى آنها را اين طور مى داند در حالى كه در آن جو اين مصاديق عين واقعيت است. مثال ديگرى بزنم. در اوايل خدمت ام ما در پادگانى بوديم كه قسمتى از آن پر از درخت و گياه بود. تقريباً جنگلى. هيچ كس دوست نداشت در آنجا نگهبانى بدهد. همه تاكيد مى كردند كه در آنجا موجودات، اجنه! و صداهايى ناآشنا وجود دارند. در عين حال هركس هم كه آنجا نگهبانى مى داد، گوشه اى را به رگبار مى بست و وقتى از او سئوال مى شد، مى گفت: چيزهايى ديده ام و بر آنها اصرار داشت. (البته من هم آنجا نگهبانى دادم و شليك نكردم!) نكته هم همين جا است كه آن چيزهايى كه سربازهاى نگهبان مى ديدند به زعم آنها واقعيت داشت و اين عين رئاليسم آن منطقه است. اگر او شليك كرده چيزى ديده (اصلاً اهميتى ندارد كه آيا آن چيز وجود دارد يا خير) و در ذهن او، براى آن لحظه آن تصوير وجود داشته است. اين نمونه اى از واقعيت هاى فراوان جنگ است كه در شهر به آن توهم مى گويند.  •يكى از ويژگى هاى مهم رمان، تعصب سربازان به جزئيات كوچكى است كه گاهى تمام هويت آنها مى شود. مثلاً پين گمشده يك ژ-۳. در حالى كه در بيشتر آثار ادبيات جنگ يا دفاع مقدس در ايران آدم ها كلى نگرتر و كم وسواس تر درك شده اند. ولى در رمان عقرب... درگيرى قهرمان ها با اشيا علاوه بر ايجاد بعدى هويت شناسانه، تبديل به نگره اى عاطفى هم مى شود. در عين حال به ياد داشته باشيم كه اعم شخصيت هاى شما مرده اند. اين تناقض در رابطه با اشيا و اجسام چه دليلى دارد؟  اين حركت سعى در واقع نمايى دارد، خيلى از آدم ها با اشياءشان هويت پيدا مى كنند. در زندگى روزمره هم ما خيلى وابسته به اشيا هستيم. اين حرف رمان نويى ها است كه انسان، محصور است بين اشيا. اگر اشيا را از انسان بگيريم، شايد هويت او هم تغيير كند. بنابراين اين وابستگى در مكان ها و موقعيت هاى مختلف، فرق مى كند. اشيايى كه در منطقه جنگى وجود دارند مثلاً همان پين تفنگ، ممكن است سرنوشت آدم را تغيير دهند. يك گلوله مى تواند زنده يا مرده بودن يك انسان يا فرد را تعيين كند. من سعى كردم، همان طور كه از ديالوگ ها و گفتارهاى آن آدم ها استفاده مى كنم، از اشيايى كه متعلق به آن فضا است هم سود ببرم چون در ساخته شدن شخصيت هايم نقش محورى دارند. اگر اين اشيا از آنها گرفته شود هويت شان هم تغييراتى مى كند.  •نكته ديگر اينكه نفس مولفه اى به نام حركت از ديگر نكات اصلى رمان است. تمام آدم هاى شما از اين جنبه وابسته به حركت كردن يا حركت نكردن هستند (منظورم حركت فيزيكى است) اين حركت به نحوى است كه در صورت سلب شدن يا از بين رفتن آن، شخصيت موردنظر را از رمان خارج مى كند. اين فرم به نوعى ماندن يا نماندن قهرمان هاى متن را رقم زده است. در اين باره توضيح مى دهيد؟  درست است. مثلاً راننده آلفا تا جايى كه حركت مى كند، زنده است و يا شخصيت هاى ديگر هم به همين نحو. راوى ما ولى به حركت اش ادامه مى دهد و لحظه اى كه از حركت مى ايستد و روى پله هاى راه آهن انديمشك مى نشيند، هويت  اش و بودن اش به خطر مى افتد. يا بايد از در پشتى برود و يا بايد با قطار امكان حركت دوباره اى پيدا كند. بله نفس اين حركت كردن است كه او را در متن زنده نگه مى دارد و شايد به همين خاطر باشد كه او مدام در استرس رسيدن قطار است تا از حركت بازنايستد.

•عده اى مى گويند سربازهاى شما آدم هاى عادى اى هستند كه آمده اند تا بجنگند و خوب هم بجنگند. درعين حال اين آدم هاى عادى ذهنى پيچيده دارند و سعى مى كنند تا از زاويه اى به جهان پيرامون نگاه كنند كه در آن روندهاى متناقض، هستى شناسانه و به طور غير روزمره حرف اول را مى زند. توضيح دهيد با توجه به ويژگى  عادى بودن اين انسان، چنين نگاه پيچيده اى چگونه توجيه پذير است؟ اول اينكه در آن فضا اينها آدم هايى هستند كه در هر حال گذشته و فرديتى دارند. آدمى را داريم كه زير نورماه كتاب مى خواند، بين كتاب نشانه اى مى گذارد و كتاب را دفن مى كند تا در نوبت بعدى ادامه اش را بخواند. در عين حال فضا است كه موجب مى شود تا يك آدم منهاى وابستگى هاى طبقاتى، علمى و... پيچيده تر نگاه كند. سربازان ايرانى من از فرهنگى هستند كه اصلاً آنها را ساده بار نياورده است. انسان ايرانى آن چنان در فضاهاى متفاوت و متناقض قرار گرفته و نسبت به آنها كنش و واكنش داشته كه تبديل به فردى پيچيده شده است. اين پيچيدگى ذاتى انسان من است. به زعم من تمام آدم هاى اطراف ما پيچيده اند. من در روزهاى جنگ دوست بى سوادى داشتم كه مى توانم بگويم شاعر بود و در عين حال بهترين دوست من، چون مى توانستم با او ديالوگ برقرار كنم... بنابراين بايد به انسان ها مجال روايت داد. •يعنى بايد اجازه داد تا اين فضا به سمت بروز جنبه هاى شاعرانه وجود آنها حركت كند؟ بعد استعارى تر. در رمان من بعد استعارى آدم ها وجوه مشخص ترى پيدا مى كند. مثلاً همان ماه و نگاه سربازى كه مثال مى زنى. دقت كن ما در شهر شايد به ندرت به ماه نگاه كنيم ولى در منطقه جنگى اين طور نيست. تو با يك دشت و افق وسيعى روبه رو هستى كه بودن يا نبودن ماه روشنايى يا تاريكى مطلق اش را تعيين مى كند. شما باور نمى كنيد اگر ماه نباشد، هيچ چيزى را نمى بينيد. اما وقتى ماه است شما مى توانيد كتاب را بخوانيد. در آن زمان بچه  ها براى رفتن از يك سنگر به سنگر ديگر، در روز مسير را شناسايى و حفظ مى كردند تا مبادا شب ماه نباشد و راه را اشتباه بروند. انسان منطقه جنگى قدر ماه را مى داند. براى همين ماه در رمان من يا داستان هاى جنگ هويت ديگرى دارد. • در كمتر جايى از اين رمان مى بينيم كه هدف حركت هاى آدم هاى شما براى دور شدن از مردن باشد. با وجود اينكه آنها از وضعيت واقعى شان ناآگاه هستند اما فرار از مرگ يا گريز به سوى امنيت زنده بودن هدف روايى نشده و به همين دليل اين سئوال پيش مى آيد كه چرا انسان رمان عقرب... به مردن يا نمردن زياد فكر نمى كند؟ مسئله همين جاست. شما وقتى با يك مفهوم زياد سر و كار پيدا مى كنيد اهميت آن مفهوم از دست مى رود. در اين جا مرگ، آن قدر حضور دارد و در كنار تو است، كه ديگر به مسئله اى جزيى تبديل مى شود. حتى آنهايى كه در منطقه جنگى نبوده و در تهران بودند آن قدر خبر مرگ شنيده بودند كه هزار كشته با هزار و دويست كشته برايشان فرقى زيادى نمى كرد. در حالى كه هر يك نفر اين كشته شدگان اهميت دارند. همينگوى در رمان وداع با اسلحه مى نويسد كه (نقل به مضمون) : «امروز روز خوبى بود، فقط هزار و دويست نفر كشته شدند» اين قدر ما با اين مفهوم و مقوله - هم ذهنى وهم عينى - در فضاى جنگى سرو كار داريم كه حالت ويژه خود را از دست مى دهد. شما در هر مقوله ديگرى هم اگر زياد با آن سر و كار داشته باشيد آن مقوله ارزش خود را از دست مى دهد. در واقع مرگ جزء امورات زندگى در منطقه جنگى است. هميشه و در هر لحظه كنار آدم است و ديگر آن اهميت و ويژگى  را ندارد.  •رمان را به فصل هاى كوتاه تقسيم كرده ايد ( ۱۹ فصل) در اين فرم تلاش كرده ايد با ساختارى كليپ گونه تصاوير را به هم ديزالو كنيد و در اين منطقه هر گاه يك فصل تمام مى شود براى مدتى تصوير آن در حين خوانش فصل بعدى در ذهن باقى مى ماند. اين روند تا پايان كتاب وجود دارد. آيا مى خواسته ايد گم شدن يا دور شدن قهرمان هايتان را به تاخير بيندازيد؟ شايد اين فرم به دليل علاقه و اعتقاد من به ايجاز است. در صحنه هايى كه نوشته ام، تلاش كرده ام موجزترين حالت مورد نظر آن رفتار، حركت يا اتفاق را بنويسم. شايد اين ايجاز باعث مى شود خيلى از چيزها در ذهن مخاطب تام و تمام نباشد. من «جزيى» را روايت مى كنم و مخاطب به كل آن فكر مى كند. در عين حال در فصل هاى بعد جزء ديگرى را مى گويم كه به يك جزء در فصول گذشته وصل مى شود و اين قضيه مخاطب را درگير مى كند. ذهن او مدام از هاله اى به هاله ديگر مى رود و اين درست است كه من فصل ها را قطع نكرده ام بلكه با استفاده از اين ايجاز به هم پيوند زده ام. من اين ايجاز را دوست دارم و سعى كرده ام به كليات نپردازم، چون كل را مخاطب در ذهن مى سازد و كار من خلق جزيياتى است كه مخاطب بايد از آنها، آن كل مورد نظر را به دست آورد. •زمان در رمان عقرب پروسه قابل لمسى را طى نمى كند. بى اهميت شده است و مخاطب و خواننده نمى توانند دريابند كه طول زمانى اثر چه مقدار است. اين روند هم در ادامه همان ويژگى   بن فكنى پديده هايى مانند مرگ است. بله، اين هم ادامه همان قضيه است. اين كه زمان هم نمى تواند ويژگى هاى فيزيكى خودش را حفظ كند. در اين فضا يك وقتى زمان متوقف مى شود. در حالتى ديگر كش مى آيد و گاه به سرعت مى گذرد. در عين حال گاهى اوقات شخصيت هاى رمان باور كرده اند كه زمان نمى گذرد. در حالى كه قرار است زمان بگذرد، سربازى آنها تمام شود و… ولى اين زمان نمى گذرد. چون كه اختيار اين زمان از دست آنها خارج است. او بايد دو سال بايستد. مثل شخصيت حبيب كه يك ماه را سر پست نگهبانى ايستاده تا دوره اش را به پايان برساند. در عين حال در آن روزگار كسى به پايان جنگ اعتماد نداشت. زمانى كه جنگ شد من در دوره راهنمايى تحصيل مى كردم بعد دبيرستان را تمام كردم و بعد هم رفتم سربازى و منطقه نظامى. بنابراين جنگ بسيار طولانى بود و در بخش عظيمى از زندگى من حضور داشت. پس براى ما پايان جنگ مشخص نبود و همين باعث مى شد تا زمان كش بيايد. در واقع ما در يك مقطع زمانى قرار گرفتيم كه قبل و بعدش مشخص نبود. بنابر اين مفهوم زمان در اين وضعيت با وضعيت هاى ديگر متفاوت است. وقتى شما درگير اين موقعيت باشيد مى فهميد زمان چگونه مى گذرد، بايد تجربه اش كنى