من از مرگ او خوشچالم


بعید می دانم کسی مطلبِ رشک انگیزِ گلشیری بر مرگِ زودهنگامِ بهرام صادقی را خوانده باشد و فراموشش کرده باشد. نمی شود فراموشش کرد. شبیه داستان است. تعلیق دارد و ابهام. ساختارشکن است. هم مرثیه است و هم شادباش. پیشنهادِ تازه ای است در روایتِ اندوه. باید دوباره و چند باره خواندش. بعد از مرگِ خودش اما، درباره اش چه نوشتند؟ نه او نمرده است... او سراپا عشق بود... یادش گرامی باد... همه اش کلیشه و تکرار. همه اش احساساتِ رقیق و سطحی. و انگار که رقابت باشد با عجله و تند تند یکی دو تا ویژه نامه برایش ساختند و یکی دو کتابِ قطور و مختصری عکس و شرحِ حال بیرون دادند، که جز یکی دو مطلب و حرفِ به جا، چیزِ درخوری نبود. انگار که هیچ. نه، اینها درخورِ کسی که آن متنِ اشک انگیز را دربارۀ صادقی نوشت، نبود. باید چیزی نوشت که همسنگِ او باشد.

اما واقعاً بزرگی و اهمیتِ گلشیری کجاست؟ غیر از نوشتنِ چند تا از بهترین داستان های تاریخ ادبیات ایران و حتی جهان، معصوم اول و گرگ و شب شک و حریف شب های تار و... او سراپا تکنیک بود و فرم گرایی. هر کدام از داستان های خوبش آموزشِ شگردی است که تجربه کرده بود و اشرافِ کامل داشت به آن. از روایتِ تکه تکه به شکلِ آینه کاری ها و خاتم کاری های اصفهان تا جزئی پردازی رمانِ نویی، از روایت های تو در تو تا جریان سیال ذهن. اجرای دقیق و بی نقصِ نظرگاه های مختلف، از اول شخص و دانای کلِ محدود تا مای جمعی، که به جرئت می شود گفت کمتر کسی در ایران این تسلط و درک را داشته و دارد. همیشه تاکید می کرد که انتخاب و به کارگیریِ نظرگاه مهم ترین چیزِ داستان است و اگر نظرگاه تغییر کند همۀ داستان تغییر می کند. زبانِ منحصر به فردی داشت که گاهی آهنگین می شد و با شعر پهلو می زد. ارکانِ جمله را به هم می ریخت و دوباره کلمات را با ظرافت کنار هم می چید، طوری که این چیدمانِ جدید حس و فضای متفاوتی می ساخت. می گفت زبان با تخطی از دستور زبان رشد می کند، وگرنه همه باید یکجور می نوشتیم. فرقِ دقیقِ حکایت و داستان کوتاهِ مدرن را بارها و بارها برای مان گفت و نوشت و درس داد. هر چند که هنوز هم عده ای فرقش را نمی دانند و همچنان حکایت می نویسند. به متونِ کهنِ ایرانی مسلط بود و بی اغراق بسیارش را خوانده بود. خوانده بود تا از دل شان شگردهای داستانی خودمان را پیدا کند. می گفت هست، تمام این شگردهایی که الان در غرب به کار می برند خودمان داشته ایم. حی بن یغظان می خواندیم و تذکره الاولیا و فرجِ بعد از شدّت. خودش حمزه نامه و بحارالانوار و خیلی های دیگر را هم خوانده بود برای همان کشفی که می گفت. حساس بود به مسایل سیاسی و اتفاقاتِ روز. خیلی زیاد. چند تا از سیاسی ترین داستان های ایران را او نوشته. از بر ما چه رفته است باربد و فتحنامۀ مغان تا شاهِ سیاهپوشان. و همۀ اینها بی اینکه شعاری در کار باشد و به اصطلاح کلمه ای یا جمله ای گُل درشت آن وسط خودنمایی کند. ترس نداشت و آنچه که باید می نوشت، می نوشت. و هیچ وقت زیر بارِ سانسور نرفت. تا آنجا که تا زنده بود نتوانست مجموعه آثار خودش را که همیشه در آرزویش بود، ببیند. در نقد کردن صراحت داشت. چه زمانی که هنوز جوان بود و در شب های گوته طوفانی به پا کرد با نقدش و یک نفس تاریخِ چند دهه داستان نویسی ایران را گفت و حلاجی کرد، تا بعدتر که در نقدِ بامداد خمار، عربده کشید با مولودی خوانانِ یک پاورقی. یا قبل تر که به خاطرِ چاپِ باسمه ای و ناقصِ آثار هدایت سیاه پوشید. که باید دوباره و چند باره آن مقالات را خواند، چون انگار همین امروزِ ماست. هر چند که امروزمان بدتر است.

و حالا من با هزار دریغ و افسوس می گویم بله، گلشیری مُرده است. گلشیری دیگر بینِ ما نیست. کنارِ ما نیست. و من از مرگِ او خوشحالم! با هزار دریغ و افسوس، خوشحالم که نیست تا این اوضاعِ اسف بار را ببیند. این انبوهِ کارهای بد و متوسط، این تن به سانسور دادن ها، این قیمه قیمه کردن آثار به خواستِ خود و به دستِ غیر. این غرور و تفاخر و کف زدن های جاهلانه برای چاپِ دهم و بیستم و سی ام. این متوسط ها که جولان می دهند در روزنامه ها و مجلات و سایت ها و نشرها، و چرخ را دوباره اختراع می کنند و به نام خودشان ثبت می کنند. و انجمن و کارگاه برپا می کنند تا همین ها را که یاد نگرفته اند به دیگران یاد بدهند! و به قولِ او، تبادلِ جهل بکنند. و جماعتی که خریدار و شیفته و حیرانِ این ادبیاتِ متوسط اند و بی خبرند که چه ها داشتیم... که اگر زنده بود هنوز، با آن حساسیتِ زیادی که داشت حتماً دق می کرد از دستِ این جماعت. جایی نمی دانم کجا، تصادفاً برخوردم به این جملۀ درخشان که: در سرزمینی که سایۀ آدم های کوچک، بزرگ شد، آنجا آفتاب در حالِ غروب است.

 

اردیبهشت ۱۳۹۳

حسین مرتضاییان آبکنار